تبليغاتX
ما نیز...

ما نیز...

والی رو بچسب درس چی چیه؟! (موسوی جونم! (جونش!!!! D:) )

چرا میگن بچه ننه نمی گن بچه بابا ؟!!!

با این که اصن حوصله خندیدن ندارم یه مطلب خنده دار می ذارم حال و هوای وبلاگمون عوض شه!!

مامان
- بعله ؟
- من می خوام به دنیا بیام ...
- باشه .
- مامان
- بعله ؟
- من شیر می خوام
- باشه
- مامان
- بعله ؟
- من جیش دارم
- خب
- مامان
- بعله ؟
- من سوپ خرچنگ می خوام
- چشم
- مامان
- بعله ؟
- من ازون لباس خلبانیا می خوام
- باشه
- مامان
- بعله؟
- من بوس می خوام
- قربونت بشم
- مامان
- جونم ؟
- من شوكولات آناناسی می خوام
- باشه
- مامان
- بعله ؟
- من دوست می خوام
- خب
- مامان
- بعله ؟
- من یه خط موبایل می خوام با گوشی سونی
- چشم
- مامان
- بعله ؟
- من یه مهمونی باحال می خوام
- باشه عزیزم
- مامان
- بعله ؟
- من زن می خوام
- باشه عزیز دلم
- مامان
- بعله ؟
- من دیگه زن نمی خوام
- اوا ... باشه
- مامان
- .. بعله
- من كوفته تبریزی می خوام
- چشم
- مامان
- بعله ؟
- من بغل می خوام
- بیا عزیزم
- مامان
- بعله ؟
- مامان
- بعله
- مامان
- ... جونم ؟
- مامان حالت خوبه
- آره
- مامان ؟
- چی می خوای عزیزم
- تو رو می خوام .. خیلی
- ...


***

- بابا
- بعله ؟
- من می خوام به دنیا بیام
- به من چه بچه .. به مامانت بگو
- بابا
- هان؟
- من شیر می خوام
- لا اله الا الله
- بابا
- چته ؟
- من ازون ماشین كوكی های قرمز می خوام
- آروم بگیر بچه
- بابا
- اههههه
- من پول می خوام
- چی ؟؟؟؟ !!!
- بابا
- اوهوم ؟
- منو می بری پارك ؟
- من ماشینمو نمی برم تو پارك تو رو ببرم ؟
- بابا
- هان ؟
- من زن می خوام
- ای بچه پررو .. دهنت بو شیر می ده هنوز
- بابا
- ....
- من جیش دارم
- پوففف
- بابا
- درد
- من زن نمی خوام
- به درك
- بابا
- بلا
- تقصیر تو بود كه من به دنیا اومدم یا مامان
- تقصیر عمه ات
- بابا
- زهرمار
- من یه اتاق شخصی می خوام
- بشین بچه
- بابا
- مرض
- منو دوس داری
- ها ؟
- بابا
- ...
- بابا
- خررر پفففف
- بابا
- خفه
- بابا
- دیگه چته ؟
- من مامانمو می خوام
- از اول همینو بگو ... جونت در بیاد

پ.ن:...

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت 18:21  توسط مهی 

پایان

دلم نیومد ببینم آرشیو اردیبهشت خالی بمونه چون خیلی دوسش دارم!

۲۸ام روز آخر بود

آره آخرین روزی که ما رسما رفتیم و پشت میز های درس نشستیم(با اینکه اصن درس نخوندیم!!!!)

دو شنبه بود

آخرین دوشنبه

امتحان دادیم.کامپیوتر...

زنگ دوم انشا داشتیم.یه کم در مورد امتحان نهایی حرف زدیم بعد رفتیم حیاط. نصف مدرسه تو حیاط بود!

زنگ سوم جغرافی داشتیم.پریسا اینا کنفرانس دادن و ما مجبور بودیم بشینیم گوش کنیم!

بعدش دوباره ول بودیم.

زنگ چهارم قرآن داشتیم.نافذ کلام خاطره می نوشت ما گل یا پوچ بازی می کردیم!اونجا بود که هیش کی حرف منو گوش نکرد!استعدادام پکید!

ساعت ۱ اومدن گفتن پاشید برید از زیر قرآن رد شید!

ما که قرار نبود جایی بریم!قرار بود؟!نه اصلا

رفتیم حیاط رو دایره ها دور وسط زمین بسکت نشستیم!چه آفتابی بود!اجازه ندادن بچه ها سرود خدافظی رو بخونن چون دوما و اولا آلزایمر دارن حواسشون پرت می شه!

ما تو اون مدت سوختیم، ته دیگ شدیم،ته گرفتیم و خلاصه چیزی ازمون باقی نموند!

ساعت یه ربع به دو زنگ نماز خورد اولا و دوما ریختن تو حیاط اسلامی جممون کرد گف بعد از نماز ادامه بدید!(ما شروع کرده بودیم؟!!!)

نمی تونستیم پاشیم!سوختگی ۹۰٪ یا یه کم بیشتر!!!خلاصه پاشدیم رفتیم دوباره اومدیم!!!

آهنگو پخش کردن و بچه های حلقه جلویی دست در دست هم:

بازم یه سال دیگه رفت و

بازم آسمون ابری

می بارد

می باریم

با چشمانی پر از تردید

در ظلمت فردا

در ترس از جدایی

در بغض تنهایی بارید

تا دستمان

در کوران پاییز

نبیند رنگ جدایی...

تا این

غم سنگین

در قلبمان است

ما با هم می خوانیم...

حتی تک و تنها

توی هر گوشه ی دنیا

در خاطره هامون

با هم می مانیم

...

یادمه سال اول که

تو حلقه با هم می خوندیم

دنیای من

آن دور دور

دنیایی پر از شعر و نور

تو قلب ما

تو دنیای ما

پر بود از شوق و آرزو...

تا این

غم سنگین

در قلبمان است

ما با هم می خوانیم...

حتی تک و تنها

توی هر گوشه ی دنیا

در خاطره هامون

با هم می مانیم

...

آن جا همه دل ها

همه چشما

رو به فردا

می سازیم

دنیایی

از خاطره هااااا

جای تعجب داره ولی هیش کی گریه نکرد!!!

بعد از این سروده شیرینی و شربت دادن!راستی راستی شبیه مجلس ترحیم بود!

برای آخرین بار حلقه زدیم...

دنیای من آنجاست....آنجا...آن دور دور دور...

گل گلدون من شکسته در باد...تو بیا تا دلم نکرده فریاد...

باد بادک های سپید ما در اوج آسمان پر می گیرند...

بچه ها رو به روی مدرسه همه یک صدا امروز درس خوندن بسه...

باز باران می بارد(!)(منظورمون عرقای خودمون بود لابد!!یا اینکه واقعا قاطی کرده بودیم!!!فرانه که می گف باز باران نمی بارد...!!!)برصورت و بر دستانم...می شوید(نمی شوید!!ولی اگه بازم منظورمون عرقامون بودم نمی شست غسل می داد!!!!) ترس و درد و غم هایم را می رویم و می خوانیم باهم...

و در نهایت:

توی یک دیوار سنگی...دو تا پنجره اسیرن...دو تا خسته دو تا تنها...یکیشون تو یکیشون من...

بعد حدودا ساعت ۳ بود که بچه ها یادشون اومد خدا اشکو آفریده!!!!شروع کردیم به خدافظی کردن...

همه گریه، من

یه ربع مونده بود!این دفه همه  من یکی به من بگه واسه چی گریه می کنید! همیشه گفتن با کودکان با ملایمت صحبت کنید و عین آدم بهشون جواب بدید نه با چشم غره رفتن!

سارا و رضوان و درسا اومدن!گریه می کردن! سارا رو که بغل کردم تازه به حالتدر اومدم!بعد یهو نمی دونم چی رفت تو چشم ۲ تا قطره اشک اومد!

بعد وقتی زنگ خورد همه یک صدا وااااااااااااای من اون وسط ها!؟

تا ۳:۴۵ استقامت کردم بعد رفتم دیدم سرویسم داره جام می ذاره!دیدم حالا حالاها باید استقامت کنم!دویدم سوار شدم!پردیس و نرگسم که آخر حمایتن!!! پردیس انقد زود رف که نفهمیدم کی رف! نرگسم ۵ دیقه بیشتر واینستاد!

بعد اومدم خونه.یه حس عجیبی داشتم!انگار دوهزاریه تازه از حالت افقی زاویه ۴۵ درجه پیدا کرده بود و کم کم داش می افتاد!خیلی ناراحت بودم!نمی تونستم حرف بزنم...رفتم خوابیدم بعدشم که پا شدم نیم ساعت تو تختم بودم تا فهمیدم کجامو الان ساعت چنده(ساعت روبه رومه ولی خوب...)و...

ولی هنوزم نمی تونم باور کنم تموم شده...

هنوز فک می کنم می ریم سر کلاس و همه خاطره های خوب باز تکرار می شن:

پا گرفتنامونچقد آدم ولو کردیم رو زمین!!!!

دعواهامون سر حل کردن تمرینای ریاضی با سارا(خر خون خودتی!!!)

صرف فسفریدریک با درسا: فسفریدریکَ فسفریدریکا فسفریدریکوا!!!!

ور رفتن به موهای رضوان

دیدن مجله های مینا

آهنگ گوش کردن با مبینا!چقد جیم زدیم با هم!!!چقد تیکه انداختیم به هم!چقد نسبت مشترک پیدا کردیم!

آتنا و احسان(خواجه امیری!)

نرگس و منچستر و سپاهان و عقیلی

پارمیدا و آهنگاشصداش خیلی خوبه!

پریسا و چشم غره هاشولی خیلی بچه خوبیه دوسش دارم!

ارمغان که منو روز آخر چقد بغل کرد و چقد چرخوند(کمرش درد گرفته بود یه کم البته!!!!)

شوهرم باکتری که از همه واسم مهربون تر بود

چقد خاطره با هم داریم!این که چه جوری زن و شوهر شدیمرو اون وسیله های ورزشی که دو نفره سوار شدیم!بعد...

یا اون موقعا که با هم حرف می زدیم!گل یا پوچ روز آخر!اون روزا که اون گریه می کرد من پیشش بودم اون روزایی که من گریه کردم اون پیشم بود...چقدرررررررر حرف زدیم!!!

می اومدم مدرسه یهو می گف این بچمونه!بعد می گف این عروسمونه!بعد می گف این نتیجمونه!!!!

پیر شدیم چقدر!!!!!!

روز تولدم خیلی کمک کرد!با اون چاقوی ظریف(که البته اندازه اره بود!!!)کیکمو برید. پا به پام کیکی شد!

چقد خوش می گذشت...

ماهی خوردن سر کلاس تقویان

توپ بازی کردن سر کلاس تقویان

صرف فعل به عنوان تنبیه!

خندیدنامون سر زنگ زیست با درسا و سارا و رضوان و مینا!(چقد امسال منحرف شدیم!!!!!!!!!!!!!!)

جیم زدن از سر کلاس کامپیوتر با مبینا

بسیج...بسیج...بسیج تینا و ثمین

دیسکو تو زنگای تفریح

علی علی بازی کردنامون...

یا مافیا بازی کردن با رحمتی

تولدم و کیکی شدنم اونم روز معلم که جشن بود!!!

همه خل بازیامون

پروندن مامان باباهایی که واسه ثبت نام بچه هاشون اومده بودن!

برگ خوردنام ،یورتمه رفتنامون ،خل بازیامون و... در همین راستا!!!

مسابقه ریاضی و فیزیک بسیج که امتحان فردی رو گروهی و با کمک جزوه دادیم!!!

نوید که خیلی خیلی دوسش د ارم

کل انداختن با حمیدی و اذیت کردنش

دویدن تا سمعی بصری(واسه فیلم البته!!!!!!)

باردار کردن سر زنگ فیزیک

طالبی که خیلی خوبه

اَن اِن اُن سر کلاس نافذ

ماشین بازی سر کلاس طالب پور

همچنین گفتن به طالب پور

رنجبران و مانتوهاش

کلمه های قلمبه سلمبه ای که رنجبران می گف

یا اون یکی کلمه ها!!!!!!!

دویدن دسته جمعی سر کلاس بخشی زاده

نرمش دادنا

هنر...چقد گیلاس کشیدم واسه بچه ها

حاتمی که تنها کسی بود که آدم حسابمون می کرد...

و صفری که واقعا از هر کس دیگه ای تو اون مدرسه بیشتر دوسمون داره

هممون ازش ممنونیم...

و اما زمین والیبال:

پاسور ثابت بودن سارا

اسپک زدنای پردیس

سرویسای ستایش

بـــِــِــِــِــِــِــِــِــِــِــِــِرس های نیلوفر!!!!

جیغ های من!

ژستام!

۷ نفره وایسادنمون و چرخش رادیکالی

تور پایین کشیدنای خودم!!!

تور قبلیمون!تور جدیدمون!

خطاهای تور با همه وجود!

اولا که این آخرا ول شده بودن تو زمین!به صورت ۱۰ ۱۰ ۱ بازی می کردن!!!۱۰نفر عقب ۱۰ نفر رو خط یک سوم! ۱ نفرم اگه لطف می کردن پاسور!!!!!

دوما که بازیشون خیلی از اول سال بهتر شده ولی بازم لوله ان!!!!

همه ی همه ی اینا باعث شد که من امسالو از هر سالی بیشتر دوس داشته باشم!

مخصوصا ۶/۳

عاشقشم!

هیچ وقت خودشو بچه هاشو فراموش نمی کنم!!!

پ.ن:اگه سرود خدافظی رو اشتباه نوشتم بگید!از رو فیلم نوشتم صداش واضح نبود!!!

پ.ن:این طولانی ترین آپیه که نوشتم!!!مرسی که خوندیدش!

پ.ن:فردا امتحان علوم داریم و من هنوز نصفشو نخوندم!!!

فعلا بای بای

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388ساعت 18:32  توسط مهی  | 

مدرسه در این روزها!

این روزا حالو هوای مدرسه واقعا کسل کنندس!  البته فقط مواقعه ای که سر کلاسیم!

سر کلاس تاریخ : (زنگ آخر)

من: ساغر ! (بقلدستیم) میتونی حدس بزنی چن نفر رو میز ولو شدن؟

بقلدستی: نه چن نفر؟

من: حدود ۱۹ نفر در حالت خواب بسر میبرن!

(البته لازم به ذکره که بگم یکی از بچه ها رسما خوابیده بود!)

خود من هم که تو کلاس با اطرافیانم شورا تشکیل میدیم و در مورد جومونگ میحرفیم (موضوع قحطی بود!)

خوب این بحث و گفتگوها خواب رو میپرونه!

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم فروردین 1388ساعت 20:43  توسط پری  | 

جشن بهارانه

ساعت ۸ تا ۱۰ وقت داشتیم که کلاسو درس کنیم!

موضوع کار گروه ما نوروز در جهان بود واسه همین نشسته بودیم رو کوزه صلیب می کشیدیم،بعد آرد پهن می کردیم و...

یه گروه دیگه داش سفره می چید که خیلی قشنگ شد!

یه گروه دیگم داش سفره هفت "ش" می چید!

منم وایساده بودم چسب می دادم پانیذ طنابارو بزنه!

من:

پانیذ:چسب!

من:

پانیذ:چسب!

...

اون وسط یکی از بچه ها گیتار اورده بود و گیتار می زد و همراش می خوند! ترانه های درخواستی از جمله گل گلدون و دیوار سنگی!همین باعث شد بچه های کلاسای دیگه دورخیز کنن بیان تو کلاس ما!خیلی قشنگ می خوند!هرکی اونجا بود می رف تو حس و دب میشد و خیلیام گریه می کردن!

داورا می اومدن تو کلاس و اولین چیزی که می دیدن و میشنیدن پارمیدا و صداش بود!اونام می رفتن تو حس و ۴-۵ تا عالی می نوشتن و می رفتن!

تو حیاط بودم که خبر رسید سرکار خانم ساکی و سرکار خانم صفایی و سرکار خانم صفری تشریف آورده اند سر کلاس ما!

رفتیم دیدیم دور پارمیدا جمع شدن و صفری(سرکارخانم صفری!)داره گریه می کنه!(یکی دو قطره از دستش در رف ما دیدیم!)سرکار خانم صفایی هم عرض کردن که الان زوده که ما گریشونو در بیاوریم!

بعد که زنگ تفریح خورد رفتیم حیاط حلقه زدیم و شعر خوندیم.بعدم که زنگ کلاس خورد و ما ادامه دادیم!یه کم دیگه تو حلقه بودیم بعد همون جا نشستیم و پارمیدا با گیتارش اومد و دوباره خوند(خیلی صداش قشنگه)سرکار خانم حاجی قنبری تشریف اوردن و دوما رو پرت کردن سر کلاس!بعد خودمون موندیم و شعر خوندیم و بازم گریه کردیم تا سرکار خانم صفری تشریف اوردن!پارمیدا رو چسبوندیم زمین نذاشتیم بره!سرکار خانم صفری هم یه کم وایسادن بعد اشکشان سرازیر شد و نا امید شدند و رفتن!ما رفتیم گفتیم واسه پارمیدا منفی نذارن!

اومدیم نشستیم دیدیم سرکار خانم صفایی اومدن ما رو کیش کردن سر کلاس!قرآن داشتیم! معلممون گفت پارمیدا ادامه بده و ادامه داد و کل زنگ الاف بودیم!

زنگ بعد که حرفه داشتیم دوباره اجازه گرفتیم اومدیم حیاط!ساعت یه ربع به ۳ حلقه زدیم تا ۳ و ربع! بعد آب بازی کردیم و همو بغل کردیم و بوس و خوش بگذره و...در نهایت خدافظی!

-تذکر:اینجانب از طرف بچه های ۶/۳ آپ نموده و هرگونه آپ در این زمینه از سوی دیگر اعضای این وبلاگ آزاد می باشد!

پ.ن:عیدتون مبارک

پ.ن:تعطیلات خوش بگذره


یه خبر خوب:

ببخشید که زودتر نگفتم!(البته فک نکنم الان کسی باشه که خبر نداشته باشه!!!)

نتایج مسابقه لیگ علمی پایا در دو رشته ریاضی و فیزیک اعلام شد:

قبول شدیم!

ریاضی: مدرسه->اول    شهر->اول     استان->سیزدهم         کشور->شصت و هفتم

فیزیک: مدرسه->اول     شهر->اول     استان->اول       کشور->پنجم

طی این ماجرا سر زنگ ریاضی و فیزیک بچه هارو مهمون کردیم!

خودمونم همون روز که جوابا رو دادن مهمون کردیم!

پ.ن:مرسی دعا کردین!


فعلا

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387ساعت 14:6  توسط مهی  | 

فیلتر......................

فقط همین دو کلمه:

.

.

.

فیلتر پرررررررررررررررررر!!

 

پ.ن:خدا...مرسی...

 پ.ن: شماره ۶! تفسیرشم خواستید بگید بنویسم!!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387ساعت 16:0  توسط مهی  | 

یک شنبه مسابقه ی ساخت برج کاغذی بود و من با پردیس و نیوشا و سعیده و ضحی هم گروهی بودم.(خدا کنه اسم ضحی رو درست نوشته باشم) 

اولش قرار بود همه بیان 

یعنی کسی نگفته بود که نمیاد. Baby Girl

ولی یکشنبه................

پردیس ! امروز می مونی دیگه؟

نه ..کسی خونمون نیست.منم کلید ندارم

خب باشه حالا ۴ نفری یه کاریش می کنیم.

ضحی جان تو که می مونی؟

نه!!                             مرصی.

خب باشه حالا ۳ نفری یه کاریش می کنیم

تو کلاس:

سعیده:نیلوفر ببخشیدا ولی نمیتونم بمونم .عموی بابام فوت کرده و باید بریم شهرستان.

 خب باشه حالا ۲ نفری یه کاریش می کنیم

سلام چطوری نیوشا؟

تو که می مونی؟

آره!!                                خب خدا رو شکر

زنگ آخر یه اتفاقایی افتاد که نیوشا هم نموند.

واقعا تشکر میکنم که حتی به من نگفت که نمیمونه.

وقتی فهمیدم که تنهای تنهام که سرویسم رفته بود و من راهی برای برگشتن نداشتم.

خب باشه حالا تنهایی یه کاریش می کنیم.  دیگه میکنیمی در کار نبود.باید خودم تنهایی تلاشمو میکردم.

اول تصمیم گرفتم توی تدارکات و کارای جانبی به خانم کرمی کمک کنم ولی بعد دیدم اصلا کاری وجود نداره که من بکنم.

توی اون هیری وبیری بود که متوجه کمبود یک نفر توگروهی شدم .بازم معرفت اونا!!!

رفتم تو گروه نادیا و شرمینه و ارمغان و پریسا.

با ۱۰۰۰ زحمت ـ ۱۰۰۰که سهله ۵۰۰۰زحمت و با استفاده از چسب های طبیعی و خرده کاغذ و یه خرده ماست تونستیم این برج رو بسازیم.(استفاده ی ماست و چسب طبیعی در ماسمالی کردن بود)

دنبال ایده میگشتیم که یدفه یکی از بچه ها یه روزنامرو خیلی نازک لوله کرد.چه ایده ی خوبی . زود باش زود باش تا کسی ندیده قایمش کن.نباید بذاریم ایدمونو بدزدن.آآآآآآآآ بچه ها گرو های دیگرو نگاه کنید

همه داشتن همون کاری رو که ما کردیم .می کردن.

برج رو ساختیم.باید مدت ۳۰ثانیه خودش رو پای خودش وای میستاد.مدت زمانی که ماها هیچ وقت نتونستیم درست و حسابی رو پای خودمون وایسیم.

۱۰-۹-۸-۷-۶-۵-۴-۳-۲.........................................۱۰۰۰۱-۱۰۰۲-۱۰۰۳

هنوز یک رو نگفته بودیم که یهو افتاد

۵نفری دویدیم و گرفتیمش

بعد دیدیم تغریبا تمام دوربین ها به طرف ما نشونه رفته و تمام نور های بازتابی از مارو دریافت می کنن

یعنی اگه بگم نفری ۴تا شاخ در آوردیم یکم دروغ گفتم .چون ما که غول یا گاو نیستیم.تازه همه ی گاوام شاخ ندارن. بعضی انواع صحراییشون شاخ داره .وبیشتر استفادشون واسه مسابقات گاو سواریه که اگه طرف افتاد زمین و نمرد حتما توسط جراحات وارده بر اثر شاخ گاو -بمیره بعدشم که مطمعا شدن طرف مرده بدو بدو میان کمکش که بگن ما خودمونو رسوندیم ولی طرف بد جور شاخ خورده بود.توی گزارش هم مینویسن "با و جود تلاش های صمیمانه ی ما .متاسفانه جراحات وارده خیلی زیاد بود و طرف مرد.مام همه ی تلاشمونو کردیم که مردرو زنده کنیم ولی خودش یهو بلند شد  گفت:نمیخواد منو زنده کنید .من خودم دلم میخواد بمیرم"

    

ما چرا از اینجا سر در آوردیم؟

وقتی اندازه ی برج رو زدن برج ما سی صد و بیست سانت بود.

من بسکه جوگیر شدم دویدم طرف دیوار و صاف با زانو رفتم تو دیوار و تا ۵ دیقه همش جیغ و داد میکردم که آی پام آی خدا لعنتتون که نه لعنتم کنه.نه !!!خدا نکنه خدا منو لعنت کنه.

تا همین امروزم که دارم این چرت و پرتارو تایپ میکنم پام درد میکنه.حالا همه اظهار نظر میکردن

:نکنه پات در رفته

:نه شکسته

:غضروفش ذوب شده

غضروف مگه ذوب میشه؟!

اگه شیکسته یا در رفته پس من چطوری این همه راهو دنبال کیفم دوییدم؟(حالا این جریان داره که بماند)

در هر صورت ما سوم شدیم.شاد و خوش حال

جیغ  دست  صوت  هورا


اینم بگم که اصلا فکر نکنن من از دستشون ناراحت شدم.

خب نتونستن بمونن.دلشونم نخواسته که به من زودتر بگن که نمی مونن تا من برم یه گروه دیگه پیدا کنم.و اینجوری آواره نشم.

اصلا تقصیر من بوده.قبول دارم.هیچ حرفیم توش نیست.اصلا لعنت بر منکرش.نه؟؟؟؟؟!!!!

 

+ نوشته شده در  جمعه دوم اسفند 1387ساعت 20:2  توسط (یکی!!)  | 

مسابقه فیزیک بسیج!!!!مرحله اول(قسمت دوم!!!)

سلام

همون طور که وعده داده بودم، الان می خوام در مورد امتحان فیزیک بآپم!!!

ما رفتیم برگه ها رو گرفتیم و اومدیم که بشینیم مثلا حل کنیم که دیدیم...

وحشتناکه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

سوال ۱ تا ۱۴ عمومی بود!

از این ۱۵ تا سوال:

۸ تاش بار الکتریکی و مدار و...بود که ما اصن نخونده بودیم!!!

۴تاش فشار مایعات بود که بازم نخونده بودیم تقریبا!!

۱ دونش توان بود!

۱ دونش یه تاب بود!!

۱ دونشم بردار داش که هنوز  نفهمیدیم چی بود!!!

مشغول سر و کله زدن با خودمون بودیم که ساویز اومد!

یکی از گروها ازش پرسید می شه به معلم راهنمامون زنگ بزنیم؟!

اونم گفت : بـــــــــــلـــــــــــــه!(البته نه با این غلظت!)

منم که کاملا مجهز بودم٬ دفترچمو زیر و رو کردم تا بالاخره شماره طالبص و نویدو پیدا کردم!!!

حالا کی زنگ می زنه؟!!

خوب معلومه من!!!!!!!!!

خلاصه زنگ زدم به موبایل طالبی

جواب:"دستگاه مشترک مورد نظر خاموش می باشد..."

زنگ زدم خونش!

پسرش گوشی رو ورداشت!(فکرای بد نکنید کلاس پنجمه!!!!!!!!!!!!!)

یه لحظه تصور کنید مامانتون معلم فیزیکه!

الانم جمعه ساعت یه ربع به دهه!

اون وقت یکی زنگ بزنه خونتون٬گوشی رو وردارید بگه شاگرد مامانتونه و باهاش کار داره!(تاکید می کنم جمعه اس امروز!!)

خلاصه خانم طالبی گوشی رو گرفت و من نیم ساعت خودمو معرفی کردمو ... رسیدیم به سوالا!!!

سر یکی از سوالا:

-خانوم یه مستطیل بکشید!!!!این ورش یه ضربدر بزنید!!!یه مستطیل روش بکشید و رو ضلع بالاش "...
" بذارید!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

خلاصه به زور بهش فهموندم!

سر یه سوال از فشار:

-خانوم یه ذوزنقه بکشید که ضلع پایینش از ضلع بالاش بزرگتر باشه!!!!!!!!

-یعنی مثه دامن دیگه!

-آره آره!!!حالا یه ذوزنقه بکشید که ضلع پایینش کوچیکتر باشه!!!!!!

-یعنی مثه گلدون(!)دیگه!

-آره آره!!!!!!!!!

خلاصه اینکه....

ما سوالای مدار و یکی دو تا از فشارا رو جواب دادیم!!!!!!!

بعد خدافظی کردم قرار شد اگه کار داشتیم بازم زنگ بزنیم!(فیشم)

نه اینکه تا اون موقع ۱۸ دیقه حرف نزده بودم؟!

رفتیم دیدیم سوالای پیش آزمون دارش در مورد نوره!!!!!یه دری وریایی گفته که ما نمی فهمیم!!!

نه نه خواهش می کنم نخواید دوباره زنگ بزنم!!!! نخواستن!!!!

هی به خودمونو کتابا و ... فشار اوردیم تونستیم یکی دو تاشو حل کنیم!

رفتیم حیاط یه کم نفس کشیدیم که گفتن بچه ها به مستر خمامی زنگ زدن!!!!!!!

مام رفتیم بالا دیدیم پانیذ داره با خمامی حرف می زنه گوشیشم رو آیفونه!!!

بچه ها گفتن زنگ زدن به خمامی باباش گوشیو ورداشته گفتن سوال دارن گفته پسرم می تونه جواب بده!بعد گوشیو داده خمامی کوچیکه!!!!!

صدای رسای مستر خمامی تا وسط راهرو می رفت!واسه همین یهو ساویز وارد شد!

گفت: شما دارید چی کار می کنید؟!(هم کره و هم کور که نه دیده و نه شنیده!!!!) قطع کن ببینم زود!

پانیذم تق!در گوشی شو بست!اون مستر خمامی بدبختم داش توضیح می داد مثلا!!!!

بعد که ساویز رفت٬ خمامی جوابو واسه پانیذ اس ام اس(ببخشید پیامک!!!)زد!

ما نیز الگو گرفتیم و رفتیم سر کلاس خودمونو بازم من زنگ زدم به خمامی!!!

-سلام آقای خمامی از فرزانگان زنگ می زنم!

-سلام بفرمایید!

-یه سوالی هست اگه میشه توضیح بدید ممنون میشیم!

داشتم سوالو می گفتم که بد بخت گفت:

-من الان کاغذام تموم شده یکم آروم تر!!!!

بعد که ادامه دادم٬یهو گفت

-همین جا بپیچید دست چپ!

-بله؟

-با شما نبودم!

و شروع کرد توضیح دادن و بازم فیشم!!!!

در این هنگام پردیس داشت با نعیم پور چونه می زد!!!!!!!!

اون جواب یه سوالو گرفت منم یه سوال!

تو این مدت من ۳۰-۴۰ تا تماس ناموفق!(Missed call) واسه طالبی انداختم!!!!

خلاصه با هر زور و بد بختی ای بود جواب سوالا رو دادیم! رفتیم پایین یه کم والی بازی کردیم بعد رفتیم خونه!!!!

من تا رسیدم ستی زنگ زد گفت

-تو جوابای این سوال توانه این گزینه نیست؟!؟!

-چرا!

-ای خدا!!!!

رفته بود حموم بچه رو سوال فک کرده بود تونسته بود حل کنه!!!!

من یکی که رفتم خونه خوابیدم٬بعد بازم خوابیدم!!!٬بعد پاشدم مشقای ریاضیمو نوشتم٬بعد امتحان در منزل زیاضیمو دادم ۲۰ شدم!!!٬بعد شام خوردم٬بعد خوابیدم!

پ.ن:جوابا رو هنو ندادن ولی دعا کنید برنده شیم مرحله های بعدی باحال تره به گمانم()!!!!

فعلا

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم بهمن 1387ساعت 21:37  توسط مهی  |